Chapter 2

اولین کتاب، اولین راز

آریان با کنجکاوی کتاب زندگی یکی از همکارانش را باز می‌کند. تمام جزئیات زندگی او، حتی سخنان امروزشان، در کتاب ثبت شده است. این کشف، او را شگفت‌زده و کنجکاوتر می‌کند تا حقیقت این کتابخانه را بفهمد.

10 min read

قفسه‌ها تا جایی که چشم کار می‌کرد، ادامه داشتند. نه فقط به سمت بالا، که تا بی‌نهایت گویی اوج می‌گرفتند و نور ملایم و طلایی‌رنگی از خودشان ساطع می‌کردند، بلکه به سمت پایین نیز، در ژرفایی تاریک و ناشناخته، فرو می‌رفتند. آریان نفسش را در سینه حبس کرده بود. انگار وارد رؤیایی شده بود که قوانین فیزیک در آن جایی نداشتند. هوای کتابخانه، نه سرد بود و نه گرم، بلکه لطیف و دلنشین، چون نسیمی که از باغی پر از گل‌های ناشکفته می‌وزد. بوی کاغذ کهنه، عطر غریبی داشت؛ آمیزه‌ای از خاطرات فراموش شده و داستان‌های ناگفته.

چشمانش را از سقفِ نامعلومِ کتابخانه برداشت و به قفسه‌های نزدیک‌تر دوخت. روی یکی از قفسه‌هایی که در ارتفاعی قابل دسترس قرار داشت، کتابی خودنمایی می‌کرد. جلدی چرمی و کهنه داشت، اما نه آنقدر کهنه که حروف عنوانش ناخوانا باشد. با تردید دستش را دراز کرد. نامی آشنا روی جلد می‌درخشید: «دکتر آراد».

دکتر آراد. همکار قدیمی‌اش، مردی آرام و منطقی که همیشه با او به حفاری‌ها می‌رفت. همیشه اولین کسی بود که با عقل سلیمش، هیجان آریان را تعدیل می‌کرد. آریان با کنجکاوی، کتاب را از قفسه بیرون کشید. سنگین بود، سنگین‌تر از آنکه یک کتاب معمولی باشد. با دستانی که کمی می‌لرزید، جلد را گشود.

صفحه اول، با خطی زیبا و تمیز، نام «آراد» را در خود جای داده بود. زیر آن، تاریخ تولد و سپس، شرحی از روزهای اول زندگی‌اش. آریان با شگفتی ورق زد. هر اتفاق، هر خاطره، هر واکنشی که از آراد به یاد داشت، با جزئیات دقیق در آنجا نوشته شده بود. از اولین قدم‌هایش تا روزی که در دانشگاه با او آشنا شد. اما نکته عجیب‌تر، این بود که وقایع اخیر نیز در کتاب ثبت شده بودند. خاطره‌ی تلخِ از دست دادنِ یک مجسمه‌ی باستانی در اکتشافِ سال گذشته، با تمام جزئیات، از جمله کلماتی که آریان در آن روز به آراد گفته بود، نوشته شده بود.

آریان با چشمانی گرد شده، به صفحه‌ای رسید که به همین امروز مربوط می‌شد. جمله‌ای که او صبح برای آراد نوشته بود: «امیدوارم در کنفرانس موفق باشی.» این جمله، درست چند ساعت پیش، با دستخط خودش، در کتاب زندگی آراد ثبت شده بود! گویی زمان در این مکان معنایی نداشت و گذشته، حال و آینده در هم آمیخته بودند.

«این… این غیرممکن است!» آریان زیر لب زمزمه کرد. قلبش تندتر می‌زد. این کتاب، فقط یک کتاب نبود. این، زندگی‌نامه بود. زندگی‌نامه‌ای زنده، که هر لحظه در حال نگارش بود. او با هیجان، کتاب را بست و دوباره به قفسه‌ها خیره شد. اگر این کتاب، زندگی آراد بود، پس… پس کتاب‌های دیگر چه بودند؟

کنجکاوی، چون آتشی در وجودش شعله‌ور شد. او یک جستجوگر بود، و این بزرگترین گنجینه‌ای بود که تا به حال یافته بود. او باید حقیقت این مکان را کشف می‌کرد. با قدم‌هایی شتابان، در میان قفسه‌های بی‌شمار به راه افتاد. هر کتاب، نامی داشت. نام‌هایی آشنا، نام‌هایی غریبه. نام‌هایی که گویی از تمام نقاط جهان جمع آوری شده بودند.

در میان قفسه‌ها، قلمی قدیمی و بسیار زیبا توجهش را جلب کرد. دسته‌ای از جنس عاج داشت و نوک آن از طلا بود. قلم، در دستش گرم شد. حس عجیبی داشت، انگار قلم، با او سخن می‌گفت. آریان، با احتیاط، قلم را برداشت. حسی از قدرت، از امکان، در وجودش جاری شد.

به کتاب دکتر آراد بازگشت. با قلم در دست، به صفحه‌ی مربوط به روزِ کنفرانس نگاه کرد. جمله «امیدوارم در کنفرانس موفق باشی.» هنوز آنجا بود. آریان با تردید، نوک قلم را روی صفحه حرکت داد. چه اتفاقی می‌افتاد اگر چیزی را تغییر می‌داد؟ آیا این فقط یک داستان بود، یا…

به یاد آورد که چقدر آراد برای این کنفرانس زحمت کشیده بود. چقدر نگران بود. آریان ناخودآگاه، بالای جمله‌ی خودش، خط کوچکی کشید و کنارش نوشت: «و کنفرانس را با موفقیت به پایان رساند.»

همان لحظه، نوری ضعیف از قلم ساطع شد و بر صفحه تابید. آریان احساس کرد که چیزی در وجودش تغییر کرده است. احساسی از سبکی، و در عین حال، سنگینیِ یک مسئولیتِ ناخواسته. با هیجان، کتاب را بست و آن را در قفسه خود گذاشت. آیا واقعاً اتفاقی افتاده بود؟

با عجله، از کتابخانه خارج شد. تونل باریک، غار بزرگ، و در نهایت، کوهستانِ یخ‌زده. هوا سرد بود و نفسش بخار می‌شد. اما در دلش، گرمایی عجیب احساس می‌کرد. باید می‌فهمید. باید می‌دانست.

به سمت کمپ بازگشت. گوشی‌اش را برداشت و با آراد تماس گرفت. صدای آراد، کمی گرفته و خسته بود، اما در لحنش شور و هیجان موج می‌زد. «آریان! باورم نمی‌شود! بهترین کنفرانس عمرم بود! مقاله‌ام پذیرفته شد! حتی چند پیشنهاد همکاری هم دریافت کردم!»

آریان خشکش زد. “بهترین کنفرانس عمرش؟ پیشنهاد همکاری؟ اما کنفرانس هنوز تمام نشده بود که او از کتابخانه بیرون آمد!” «واقعاً؟» آریان به سختی توانست صدایش را کنترل کند. «خیلی خوشحالم آراد. واقعاً عالی است.» «فکرش را هم نمی‌کردم. انگار تمام درهای بسته به رویم باز شدند. ممنون که آن پیام را فرستادی. حس کردم ناگهان انرژی تازه‌ای گرفتم.»

آریان گوشی را قطع کرد. بدنش می‌لرزید. این دیگر شوخی نبود. او واقعاً سرنوشت را تغییر داده بود. با یک خط، با یک جمله، زندگی آراد را متحول کرده بود. احساس قدرت، چون سیلی به صورتش خورد. این همان چیزی بود که همیشه در زندگی‌اش کم داشت. معنا. هدفی.

او به کتابخانه بازگشت. قلبش تند می‌زد، اما این بار، نه از ترس، بلکه از هیجان. قلم را برداشت و به سراغ قفسه‌های دیگر رفت. نام‌ها را می‌خواند. داستان‌ها را می‌دید. و هر بار، کنجکاوی‌اش بیشتر می‌شد.

کتاب بعدی، متعلق به یک کودک بود. پسربچه‌ای که آریان او را در یکی از سفرهایش دیده بود. کودک، سرنوشت غم‌انگیزی داشت. بیماری سختی که هر روز او را ضعیف‌تر می‌کرد. آریان با قلم در دست، به صفحه مربوط به بیماری کودک خیره شد. با لرزشی درونی، نوشت: «او به طور کامل شفا یافت.»

بار دیگر، نور ضعیفی از قلم ساطع شد. آریان نفس عمیقی کشید. این بار، احساس سنگینی بیشتری داشت. انگار کوهی از مسئولیت بر دوشش سنگینی می‌کرد. اما در کنارش، حس رضایتی عمیق نیز وجود داشت. او کاری کرده بود. کاری درست.

روز بعد، در اخبار، گزارشی از یک معجزه دید. کودکی که پزشکان از او قطع امید کرده بودند، ناگهان شفا یافته بود. آریان لبخندی زد. او این کار را کرده بود. او، آریان، باستان‌شناسی که همیشه احساس پوچی می‌کرد، حالا قدرتی داشت که هیچ کس تصور نمی‌کرد.

اما این شادی، دیری نپایید. چند روز بعد، آریان در حال خواندن کتابی دیگر بود. کتاب زندگی یک زن جوان. زنی که قرار بود با مرد رویاهایش ازدواج کند. آریان با لبخندی، صفحه مربوط به نامزدی او را خواند. ناگهان، چشمش به جمله‌ای افتاد که در حاشیه صفحه نوشته شده بود: «در حادثه‌ی رانندگی جان باخت.»

آریان با ناباوری به صفحه خیره شد. او به یاد داشت که آن زن جوان، در روز نامزدی‌اش، راننده بود. اما… اما او که قرار بود شفا یابد؟ چگونه این اتفاق افتاده بود؟

با عجله، کتاب زندگی کودکی را که شفا داده بود، باز کرد. همه چیز درست بود. کودک شفا یافته بود. اما در حاشیه صفحه، جمله‌ای نوشته شده بود که قلب آریان را به درد آورد: «راننده‌ی آمبولانسی که قرار بود جان کودک را نجات دهد، در مسیر خود دچار سانحه شد و نتوانست به موقع برسد.»

آریان احساس کرد که دنیا روی سرش خراب شد. او با نجات یک نفر، باعث مرگ دیگری شده بود. قانون تعادل. این همان چیزی بود که جانسون، نگهبانِ نامرئیِ کتابخانه، او را از آن هشدار داده بود. «هر کلمه‌ای که می‌نویسی، زخمی است که بر پیکره‌ی زمان می‌نشانی. زخم‌ها خوب می‌شوند، اما جایشان همیشه باقی می‌ماند.»

آریان به اطراف نگاه کرد. قفسه‌ها، حالا دیگر نه منبع امید، بلکه منبع وحشت بودند. هر کتاب، داستانی داشت. داستانی که با دخالت او، می‌توانست به فاجعه‌ای تبدیل شود. او دیگر یک جستجوگر نبود. او تبدیل به یک خدای ناخواسته شده بود، خدایی که با چشمان بسته، در میان سرنوشت‌ها قدم می‌زد و ناخواسته، آشوب می‌ساخت.

وسواس، چون خوره به جانش افتاد. او شبانه‌روز در کتابخانه می‌ماند. کتاب‌ها را می‌خواند. سعی می‌کرد اتفاقات بد را پیش‌بینی کند. سعی می‌کرد آن‌ها را اصلاح کند. اما هر اصلاح، خود، زخمی جدید بر پیکره‌ی زمان می‌زد. او دیگر آرامش نداشت. خواب نداشت. غذا نداشت. تمام وجودش، در تلاش بیهوده‌ای برای برقراری عدالت، در حال نابودی بود. او تبدیل به نگهبان سرنوشت شده بود، نگهبانی که از شدت مسئولیت، خود را از دست داده بود.

یک شب، در حالی که با اضطراب، کتاب زندگی یکی از سیاستمداران را می‌خواند. مردی که قرار بود جنگی را آغاز کند. آریان با خود اندیشید: «اگر او را از قدرت برکنم… اگر جلوی این جنگ را بگیرم…» قلم را برداشت. اما پیش از آنکه بنویسد، صدایی در ذهنش پیچید: «آریان…»

صدایی آشنا، اما در عین حال، غریبه. صدایی که انگار از اعماق وجودش می‌آمد. او به اطراف نگاه کرد. کسی نبود. اما صدا دوباره تکرار شد: «آریان… به کتاب خودت نگاه کن.»

با ترس و لرز، قلم را کنار گذاشت. به قفسه‌ها خیره شد. کدام کتاب؟ کدام کتاب، کتابِ او بود؟ ناگهان، چشمش به قفسه‌ای افتاد که پیش از این ندیده بود. قفسه‌ای در دورترین نقطه کتابخانه. روی آن، کتابی قرار داشت که جلدی آشنا داشت. جلدی شبیه به لباس‌های خودش.

با قدم‌هایی شتابان به سمت آن رفت. دستش را روی جلد گذاشت. نامش بود: «آریان». با دستان لرزان، کتاب را باز کرد. صفحات اول، داستان زندگی او بود. از کودکی تا لحظه‌ی ورود به کتابخانه. اما وقتی به صفحات آخر رسید، نفسش بند آمد. صفحات، کمرنگ بودند. انگار در حال محو شدن بودند. خطوط، ناخوانا می‌شدند.

«این… این یعنی چه؟» آریان با وحشت زمزمه کرد. و در همین لحظه، تصویرِ مردی در مقابلش ظاهر شد. مردی با چهره‌ی خودش، اما با چشمانی سرد و بی‌رحم. مردی که انگار از آینده آمده بود. «به این فکر می‌کردی که سرنوشت را تغییر دهی؟» مرد با پوزخندی گفت. «اما فراموش کردی که خودت هم بخشی از این سرنوشت هستی. هر چقدر بیشتر در زندگی دیگران دخالت کنی، بیشتر خودت را از جهان پاک می‌کنی.» آریان با وحشت به تصویر خیره شد. «تو… تو کی هستی؟» «من، خودِ تو هستم.» مرد گفت. «نسخه‌ای از تو که تمام این سال‌ها، در این کتابخانه گیر افتاده. نسخه‌ای که از قدرت، سیراب نمی‌شود. نسخه‌ای که می‌خواهد تمام این قفسه‌ها را بسوزاند. تا تنها حقیقت باقی بماند: آشوب.» آریان احساس کرد که از درون فرو می‌ریزد. او نه تنها سرنوشت دیگران را دستکاری کرده بود، بلکه وجود خودش را نیز در خطر انداخته بود. «چرا؟ چرا باید این کار را بکنم؟» آریان پرسید. مرد آینده، لبخندی تلخ زد. «چون عدالت واقعی، پذیرش آشوبِ زندگی است، نه کنترل کردن آن. ما برای آن ساخته نشده‌ایم که نقشه ستارگان را تغییر دهیم، بلکه برای آن هستیم که در میان آشوبِ ستاره‌ها، رقصمان را انجام دهیم.»

آریان، با چشمانی اشکبار، به کتابِ در حال محو شدنِ خودش نگاه کرد. انتخاب، دشوار بود. خدایی بودن و نابود شدن، یا انسان بودن و پذیرش دردها. او با لرزشی عمیق، قلم را برداشت. اما این بار، نه برای تغییر، بلکه برای بازگرداندن. او تصمیم گرفت. تصمیم گرفت که دیگر نقشی در این بازی نداشته باشد. او باید از این کتابخانه خارج می‌شد. او باید خود را پس می‌گرفت. حتی اگر به قیمت از دست دادنِ کسانی باشد که با دستان خودش نجات داده بود. او باید به واقعیت بازمی‌گشت. به دنیایی که پر از درد بود، اما دنیایی که در آن، او، آریان، هنوز وجود داشت.

✦ ✦ ✦