Chapter 3

قدرت قلم و وسوسه خدایی

آریان قلم جادویی کتابخانه را یافته و متوجه می‌شود با نوشتن در کتاب‌ها، می‌تواند سرنوشت افراد را تغییر دهد. ابتدا با نیت خیر، جان کودکی را نجات می‌دهد، اما ناخواسته باعث حادثه‌ای برای فردی دیگر می‌شود.

9 min read

قلم در دست آریان سنگینی می‌کرد، نه از جنس فلز یا چوب، بلکه از وزنی نامرئی که گویی تمام هستی را در دل خود جای داده بود. نور ملایم و گرمی که از دل قفسه‌های بی‌کران کتابخانه فوران می‌کرد، بر خطوط ظریف و کهنه‌ی آن می‌تابید و آن را به شیئی باستانی و در عین حال زنده بدل کرده بود. این قلم، همان قلمی بود که در ابتدای ورودش به این دنیای غیرممکن، کنار یکی از قفسه‌های فرو رفته در تاریکی یافته بود؛ قلمی که اکنون حس می‌کرد بخشی از وجود خودش شده است.

با لمس آرام نوک قلم بر صفحه‌ی کتابِ دکتر آراد، غمی مبهم در دلش جوانه زد. هنوز هم تصویر چهره‌ی آرام و منطقی دوست و همکارش در ذهنش بود؛ مردی که همیشه تکیه‌گاهش بود و اکنون، در این کتابخانه، رازهای نهفته‌ای در دل زندگی‌اش کشف شده بود. رازهایی که آریان را به شک و تردید انداخته بود. اما این تردید، جای خود را به کنجکاوی‌ای سوزان داده بود. کنجکاوی‌ای که او را به سمت کشف قدرتِ واقعی این قلم سوق می‌داد.

با ذهنی آشفته اما اراده‌ای مصمم، قلم را برداشت. در میان انبوهی از کتاب‌ها، چشمش به صفحه‌ای افتاد که تصاویری از یک حادثه‌ی رانندگی وحشتناک را روایت می‌کرد. نه، این صرفاً یک روایت نبود، گویی خودِ واقعه در حال رخ دادن بود. صحنه‌ی تصادفی هولناک، بوی لاستیک سوخته و فریادهایی که در سکوت کتابخانه پژواک می‌یافت. قلبش به شدت می‌تپید. این کتاب، زندگی کسی بود که هنوز زنده بود، کسی که در همین لحظه، سرنوشت شومی در انتظارش بود.

نگاهش به قلم افتاد. وسوسه‌ای سرد و شیرین در وجودش ریشه دواند. "اگر... اگر بتوانم این حادثه را عوض کنم؟" این فکر، مانند مار خوش‌خط و خالی، دورِ عقلش حلقه زد. آیا او می‌تواند، خدایگونه، از وقوع یک فاجعه جلوگیری کند؟ آیا این همان معنایی بود که سال‌ها در پی‌اش بود؟

با لرزشی که از هیجان و ترس در وجودش پیچیده بود، قلم را برداشت. به صفحه‌ی حادثه خیره شد. انگشتانش روی قلم لغزید و کلماتی را که گویی از پیش در ذهنش شکل گرفته بودند، روی صفحه نوشت: “او از آن حادثه رانندگی جان سالم به در برد.”

همین که قلم از صفحه فاصله گرفت، نوری خیره‌کننده از آن کتاب ساطع شد و لحظه‌ای بعد، تمام صحنه‌ی حادثه در ذهنش تار شد. احساس کرختی خفیفی در دست‌هایش داشت، اما در عوض، سبکی وصف‌ناپذیری در دلش حس می‌کرد. انگار باری سنگین از روی دوشش برداشته شده بود. لبخندی محو بر لبانش نشست. او توانسته بود! او واقعاً توانسته بود سرنوشت را تغییر دهد.

اما این احساس پیروزی، دیری نپایید. نگاهش ناخودآگاه به کتابی دیگر افتاد که در قفسه‌ی کناری قرار داشت. کتابی با جلدی سیاه و زمخت، که هیچ نامی بر آن حک نشده بود. کنجکاوی، دوباره او را به سمت خود کشید. با تردید، کتاب را گشود.

صفحات اول، خالی بودند. اما هرچه بیشتر ورق می‌زد، صحنه‌هایی از زندگی روزمره، اتفاقاتی عادی، و در نهایت، تصویری از یک تصادف دیگر در خیابانی شلوغ نمایان شد. تصادفی که در آن، یک عابر پیاده زیر گرفته شده بود. قلبش فرو ریخت. این عابر پیاده، همان کودکی بود که چند ساعت پیش، با دستان پدری نگران، در حال عبور از خیابان بود. کودکی که آریان، با نجات دادن آن مرد از حادثه‌ی رانندگی، ناخواسته سرنوشت او را به سمت مرگ سوق داده بود.

نفسی عمیق کشید. گیجی و سرگیجه‌ای شدید او را فرا گرفت. انگار تمام قوانین جهان بر سرش آوار شده بودند. چگونه ممکن بود؟ او فقط می‌خواست کمک کند، فقط می‌خواست خوبی کند. اما این "خوبی" چه هزینه‌ای داشت؟

در میان انبوه کتاب‌ها، صدایی آرام و زمزمه‌وار در گوشش پیچید: "قانون تعادل، آریان. هر تغییری، هزینه‌ای دارد."

آریان با وحشت به اطراف نگریست. هیچ کس آنجا نبود. تنها قفسه‌های بی‌انتها و سکوتِ وهم‌آور کتابخانه. "تو کی هستی؟" با صدایی لرزان پرسید.

صدا دوباره تکرار شد، این بار کمی قوی‌تر: "من نگهبان این مکانم. و تو، در حال بازی با ریسمانی هستی که تار و پودش، جانِ انسان‌هاست."

"اما من فقط می‌خواستم کمک کنم!" آریان با استیصال فریاد زد. "من فقط می‌خواستم جلوی مرگ را بگیرم!"

"و با این کار، مرگِ دیگری را رقم زدی. هر نوری، سایه‌ای دارد. هر تولدی، پایانی. تو نمی‌توانی تنها نور را انتخاب کنی، آریان. باید سایه را هم بپذیری."

کلمات نگهبان، مانند پتک بر سر آریان فرود می‌آمدند. او به اطراف خیره شد، به انبوه کتاب‌هایی که هر کدام، زندگی یک انسان را در خود جای داده بودند. هر کدام، داستانی از عشق، نفرت، شادی، و اندوه. و او، با این قلم جادویی، می‌توانست همه چیز را تغییر دهد. اما این تغییر، چه بهایی داشت؟

روزها و شاید هفته‌ها در کتابخانه گذشت. آریان دیگر یک باستان‌شناس نبود. او تبدیل به موجودی شده بود که تمام وقت خود را به خواندن کتاب‌های زندگی دیگران اختصاص می‌داد. هر روز، با طلوع نورِ وهم‌آور قفسه‌ها، با اضطرابی دردناک، شروع به جستجو می‌کرد. به دنبال اتفاقات ناگواری که در شرف وقوع بودند. به دنبال زخم‌های عمیقی که بر پیکر سرنوشت انسان‌ها نشسته بود.

او کتابِ زندگی کودکی را نجات داد که در حال ابتلا به بیماری مهلکی بود. اما در عوض، کتابِ مردی دیگر، دچار یک ورشکستگی ناگهانی شد. او زنی را از یک حادثه‌ی تلخ نجات داد، اما مردی دیگر، در همان روز، دچار سکته‌ی قلبی شد. هر بار که سعی می‌کرد گره‌ای از زندگی کسی باز کند، گره‌ای دیگر، کورتر و سخت‌تر، در زندگی دیگری ایجاد می‌شد.

پارانویا، چون خاری در جانش فرو رفته بود. دیگر خواب نداشت. چشمانش، از بی‌خوابی و نگرانی، گود افتاده بود. هر صدایی، هر لرزشی، او را به وحشت می‌انداخت. آیا این صدایِ اتفاقی ناگوار بود؟ آیا این لرزش، نشانه‌ی فاجعه‌ای جدید بود؟

او در میان قفسه‌ها می‌دوید، با قلم در دست، انگار که دیوانه‌ای از بند رها شده. به هر کتابی که می‌رسید، با عجله آن را باز می‌کرد. به دنبال نشانه‌ای از آشوب. به دنبال نیازی برای دخالت. او دیگر معنای زندگی را پیدا نکرده بود. او در باتلاقی از مسئولیت، غرق شده بود. مسئولیتِ دنیایی که دیگر متعلق به او نبود.

"نه، این نمی‌تواند درست باشد!" زیر لب زمزمه کرد. "این عدالتی نیست! این فقط یک بازیِ بی‌رحمانه است!"

در یکی از این دویدن‌های بی‌هدف، چشمش به کتابی افتاد که در قفسه‌ای بسیار دور، در عمق تاریکی، قرار داشت. کتابی که نورِ ضعیفی از آن ساطع می‌شد، گویی که خودِ کتاب، از درد می‌سوخت. با کنجکاوی‌ای که دیگر با ترس آمیخته نبود، بلکه با نوعی تسلیمِ تلخ همراه بود، به سمت آن رفت.

کتاب را برداشت. جلدش آشنا بود. نامش آشنا بود. نفسش در سینه حبس شد. این کتاب... این کتاب، کتابِ خودش بود.

با دستانی لرزان، آن را گشود. صفحه‌ی اول، تصویری از او را نشان می‌داد، در دوران دانشجویی، با لبخندی پر از امید. اما هرچه بیشتر ورق می‌زد، تصاویر محو می‌شدند. رنگ‌ها کمرنگ می‌شدند. خطوط، ناپدید می‌شدند. گویی که تاریخِ زندگی او، در حال پاک شدن بود.

در صفحات پایانی، تنها سیاهی بود. نه، نه کاملاً سیاه. نقطه‌هایی ریز از نور، مانند ستارگانی دوردست، در سیاهی می‌درخشیدند. و در میان این سیاهی، صدایی شنید. صدایی که شبیه صدای خودش بود، اما عمیق‌تر، خسته‌تر، و پر از خشم.

"پس بالاخره پیدایش کردی."

آریان با وحشت به اطراف نگاه کرد. در میان قفسه‌ها، سایه‌ای بلند و تاریک پدیدار شد. سایه‌ای که گویی از جنسِ تاریکیِ خودِ کتابخانه بود.

"تو... تو کی هستی؟" آریان با صدایی که به سختی از گلویش خارج می‌شد، پرسید.

سایه، آرام به سمت او قدم برداشت. چهره‌ای نداشت، اما آریان حس می‌کرد که چشمانِ تیز و بی‌رحمی به او خیره شده‌اند. "من، خودِ آینده‌ی تو هستم، آریان. یا بهتر بگویم، آن چیزی که از تو باقی مانده است."

"من... من چه بر سر خودم آورده‌ام؟" آریان با ناباوری پرسید، در حالی که به صفحاتِ در حال محو شدنِ کتابش نگاه می‌کرد.

"هر چقدر بیشتر در سرنوشت دیگران دخالت کردی، بیشتر خودت را از هستی پاک کردی. هر کلمه‌ای که نوشتی، تکه‌ای از وجودت را ربود. تو در حال تبدیل شدن به یک هیچ هستی، آریان. یک پوچیِ مطلق."

"اما... من فقط می‌خواستم عدالت برقرار کنم!"

صدای سایه، پر از تمسخر بود. "عدالت؟ تو با خدایان بازی می‌کردی، آریان. و خدایان، هرگز به انسان‌های فانی اجازه نمی‌دهند که نقششان را بازی کنند. بهایِ این بازی، از دست دادنِ خود است."

"پس... پس چاره چیست؟" آریان با ناامیدی پرسید.

"چاره؟" سایه، صدایش را کمی بلند کرد. "چاره، رها کردن این قلم است. چاره، پذیرفتنِ آشوبِ زندگی است، نه کنترل کردن آن. تو انتخاب داری، آریان. می‌توانی همچنان در این بازیِ بی‌انتها، خودت را نابود کنی، یا اینکه انسان باشی. انسانی که دردها و شادی‌هایش را می‌پذیرد."

آریان به کتابِ خودش خیره شد. صفحاتِ آخر، تقریباً ناپدید شده بودند. او حس می‌کرد که تمام خاطراتش، تمام وجودش، در حال فرو ریختن است. احساسِ پوچی که سال‌ها در درونش داشت، اکنون به واقعیتی هولناک تبدیل شده بود.

"اگر من... اگر من تمام این تغییرات را به حالت اول برگردانم چه؟" پرسید.

سایه، لحظه‌ای سکوت کرد. "آن وقت، شاید بتوانی دوباره خودت را پیدا کنی. اما باید آماده باشی. آماده‌ی پذیرشِ تمامِ آنچه که رخ داده است. آماده‌ی پذیرشِ مرگِ کسانی که نجات دادی. آماده‌ی پذیرشِ دردِ کسانی که آسیب دیدند."

اشک در چشمان آریان حلقه زد. این سخت‌ترین انتخابی بود که در تمام عمرش با آن روبرو شده بود. خدایگونه بودن و از دست دادنِ تمامِ هستی؟ یا انسان بودن و پذیرشِ تمامِ رنج‌ها؟

نگاهش به قلمِ جادویی افتاد. قلمی که زمانی، نمادِ قدرت و امید بود، اکنون تنها باری سنگین بر دوشش بود. با لرزشی وصف‌ناپذیر، قلم را برداشت. دستانش می‌لرزید، اما اراده‌اش، محکم‌تر از همیشه بود.

به سمت کتابِ اولی که دستکاری کرده بود رفت. کتابِ مردی که از حادثه رانندگی جان سالم به در برده بود. با قلم، خطی کشید: "تمام تغییرات باطل است. سرنوشت به مسیر اولیه بازمی‌گردد."

و سپس، تک تک کتاب‌هایی که در آن‌ها دخالت کرده بود را پیدا کرد. با هر خطی که می‌نوشت، گویی که بخشی از وجودش، دوباره به او بازمی‌گشت. اما دردی عمیق، در دلش می‌پیچید. دردی که از فهمیدنِ حقیقتِ تلخِ زندگی می‌آمد.

وقتی کارش تمام شد، قلم را روی میز گذاشت. احساس خستگیِ مفرطی داشت، اما در دلش، آرامشی غریب حس می‌کرد. آرامشی که از پذیرشِ سرنوشت می‌آمد.

به سمت سایه نگاه کرد. سایه، دیگر آنقدر تاریک نبود. نورِ ملایمِ قفسه‌ها، در وجودش منعکس می‌شد. "متشکرم." آریان زمزمه کرد.

سایه، چیزی نگفت. تنها با اشاره‌ای نامشخص، مسیر خروج را نشان داد.

آریان، با قدم‌هایی استوار، اما در عین حال لرزان، از کتابخانه خارج شد. دنیای بیرون، همانطور که نگهبان گفته بود، تاریک، بی‌نظم، و بی‌رحم بود. اما برای اولین بار، آریان احساس می‌کرد که زنده است. او دیگر جستجوگرِ اشیاء گمشده نبود. او، تبدیل به یک فیلسوف شده بود. فیلسوفی که آموخته بود، ما برای آن ساخته نشده‌ایم که نقشه ستارگان را تغییر دهیم، بلکه برای آن هستیم که در میان آشوبِ ستاره‌ها، رقصمان را انجام دهیم.

✦ ✦ ✦