Chapter 1

ورود به دنیای ناشناخته

آریان، باستان‌شناس سرخورده، در جستجوی معبدی گمشده، وارد غاری اسرارآمیز می‌شود. او در فضایی خارج از قوانین فیزیک، کتابخانه‌ای بی انتها با قفسه‌هایی که تا بی‌نهایت بالا و پایین می‌روند، کشف می‌کند. نور از خود قفسه‌ها ساطع می‌شود.

8 min read

کوهستان‌های سر به فلک کشیده، جامه‌ی سپید برف را بر تن داشتند و باد، نغمه‌ای سرد را در لابه‌لای صخره‌ها می‌خواند. آریان، باستان‌شناس و دل‌شکسته‌ی تاریخ، گام در این سرزمینِ خاموش نهاده بود. سال‌ها بود که زندگی‌اش را وقفِ یافتنِ گمشده‌ها کرده بود؛ گمشده‌هایی که شاید در میانِ گرد و غبارِ زمان، معنایی برای پوچیِ درونش می‌یافتند. اما هرچه بیشتر در دلِ تاریخ فرو می‌رفت، احساسِ خلاءِ وجودش عمیق‌تر می‌شد. امروز، اما، نویدِ کشفی بزرگ، کورسوی امیدی در دلِ تاریکیِ اندیشه‌اش روشن کرده بود؛ نویدِ یافتنِ معبدی گمشده، که افسانه‌ها از گنجینه‌های دانشِ فراموش‌شده‌اش سخن می‌گفتند.

هر قدم، او را به دلِ ناشناخته‌ها نزدیک‌تر می‌کرد. صخره‌ها، چون غول‌های خفته، بر فرازِ کوهستان ایستاده بودند و سکوتِ سنگینِ آنجا، گویی فریادِ هزاران سالِ تاریخ را در خود نهان داشت. آریان، با کوله‌باری سنگین بر دوش و قلبی لبریز از کنجکاوی، به سمتِ دهانه‌ی غاری تاریک پیش رفت. دهانه‌ای که به شکلی غیر منطقی، وسعتش از هر درکِ فیزیکی فراتر می‌رفت؛ گویی خودِ کوهستان، دهان گشوده بود تا او را به درون بکشد.

پس از عبور از یک تونلِ باریک و تنگ، که دیواره‌هایش سرد و لغزنده بود و بویِ خاکِ کهنه می‌داد، ناگهان فضایی وسیع و شگفت‌انگیز در مقابلش گشوده شد. قانونی از قوانینِ فیزیک در آنجا معنایی نداشت. تاریکیِ مطلقِ غار، با نوری وهم‌آلود و درخشان جایگزین شده بود؛ نوری که از خودِ قفسه‌ها ساطع می‌شد. قفسه‌هایی چوبی، که در برابرِ چشمانِ متحیرِ آریان، تا بی‌نهایت بالا و پایین می‌رفتند. گویی تارهایِ عنکبوتیِ عظیم‌الجثه‌ای، که از دلِ زمین تا اوجِ آسمان کشیده شده بودند و در میانِ هر تار، کتابی جای گرفته بود.

آریان، نفس در سینه حبس کرده، با چشمانی گشاد شده به این منظره‌ی غیر قابلِ تصور خیره مانده بود. حسِ شگفتی با حسی از ترس در هم آمیخته بود. این دیگر چه مکانی بود؟ آیا رؤیایِ یک باستان‌شناسِ خسته بود، یا واقعیتی که قوانینِ جهان را به سخره می‌گرفت؟ نورِ ملایم و طلایی‌رنگ، که از میانِ صفحاتِ کتاب‌ها بیرون می‌زد، فضایی عرفانی و مرموز به این کتابخانه‌ی بی انتها بخشیده بود.

با گام‌هایی لرزان، شروع به قدم زدن در میانِ قفسه‌هایِ بی‌پایان کرد. انگشتانش، کنجکاو و مردد، بر رویِ عطفِ جلدِ کتاب‌ها کشیده می‌شد. جلدها، از جنسِ چرمِ کهنه، پارچه‌هایِ نفیس و حتی فلزاتِ درخشان بودند. هر کدام، داستانی را در خود پنهان کرده بودند. در یکی از قفسه‌ها، چشمش به کتابی افتاد که عنوانش، نامِ یکی از همکارانِ نزدیکش بود: دکتر آراد.

قلبش به تپش افتاد. آراد؟ چگونه ممکن بود؟ او که همین امروز صبح، در آزمایشگاه، درباره‌ی یافته‌هایِ جدیدشان با هم صحبت کرده بودند. با دستانی لرزان، کتاب را از قفسه بیرون کشید. جلدِ چرمیِ آن، گرمایِ عجیبی داشت. با تردید، صفحاتِ آن را ورق زد. آنچه می‌خواند، او را میخکوب کرد. تمامِ جزئیاتِ زندگیِ آراد، از کودکی تا به امروز، با دقتِ شگرفی در آن نوشته شده بود. حتی جملاتی که همین امروز، در گوشِ هم نجوا کرده بودند، کلمه به کلمه، در آن کتابِ عجیب ثبت شده بود.

“این امکان ندارد!” آریان زیر لب زمزمه کرد. حسِ سرگیجه و ناباوری، او را فرا گرفته بود. آیا این کتاب، تاریخچه‌ی زندگیِ یک فرد بود؟ یا چیزی فراتر از آن؟ او به سرعت به سراغِ قفسه‌هایِ دیگر رفت. نامِ بسیاری از آشنایان، همکاران، حتی رهگذرانی که در خیابان دیده بود، بر رویِ جلدِ کتاب‌ها می‌درخشید. هر کتاب، داستانِ زندگیِ یک انسان بود.

با شتاب، کتابِ زندگیِ خودش را جستجو کرد. با پیدا کردنِ آن، حسِ ترس و هیجان در وجودش دوچندان شد. کتابِ او، در میانِ هزاران هزار کتابِ دیگر، گم شده بود. صفحاتِ کتابِ خودش را که ورق زد، با تعجب دید که تمامِ زندگی‌اش، از تولد تا همین لحظه، در آن ثبت شده بود. اما در انتهایِ کتاب، صفحاتِ خالیِ بسیاری وجود داشت.

چشمانش به قلمی قدیمی و نفیس که در کنارِ همان کتابِ آراد قرار داشت، افتاد. قلمی که نوکِ آن، از جنسِ جوهرِ درخشانی بود که نورِ طلاییِ ملایمی از خود ساطع می‌کرد. کنجکاوی، بر ترسش غلبه کرد. با قلم در دست، به کتابِ آراد بازگشت. در صفحاتی که مربوط به یک اتفاقِ ناگوارِ پیش‌بینی شده بود – یک حادثه‌ی رانندگی که قرار بود زندگیِ آراد را برای همیشه تغییر دهد – با قلمِ درخشان، جمله‌ای نوشت: “او از آن حادثه‌ی رانندگی جان سالم به در برد.”

به محضِ اتمامِ جمله، نوری خیره‌کننده از قلم و کتاب ساطع شد. آریان، چشمانش را بست. وقتی دوباره گشود، حسِ غریبی داشت. انگار وزنی از دوشش برداشته شده بود. با شتاب، قلم را رها کرد و از کتابخانه بیرون زد. به سمتِ شهری که آراد در آن زندگی می‌کرد، شتافت.

وقتی به خانه‌ی آراد رسید، با صحنه‌ای روبرو شد که نفسش را بند آورد. آراد، سالم و سرحال، در بالکنِ خانه‌اش ایستاده بود و قهوه‌اش را می‌نوشید. همان حادثه‌ی رانندگی که در کتاب نوشته شده بود، هرگز اتفاق نیفتاده بود. آریان، با ناباوری و هیجانی که تا آن روز تجربه نکرده بود، متوجهِ قدرتِ شگرفِ کتابخانه شده بود. او می‌توانست سرنوشتِ انسان‌ها را تغییر دهد.

روزها و هفته‌ها گذشت. آریان، شب و روز در کتابخانه سپری می‌کرد. با قلمِ جادویی، زندگیِ بسیاری را تغییر داد. کودکانی که در آستانه‌ی مرگ بودند، ناگهان شفا یافتند. خانواده‌هایی که در فقر دست و پا می‌زدند، به ناگهان ثروتمند شدند. او، خود را ناجیِ بشریت می‌دید. اما این مداخله‌ها، بی‌هزینه نبود.

اولین نشانه، در کتابِ زندگیِ یک مادرِ جوان نمایان شد. آریان، با نجاتِ فرزندِ بیمارِ او، در کتابِ مادر، جمله‌ای نوشت: “فرزندش، از بیماریِ سختش رهایی یافت.” اما چند روز بعد، خبری تکان‌دهنده به گوشش رسید. در همان شهری که مادرِ جوان زندگی می‌کرد، در یک حادثه‌ی ناگهانی، ساختمانی فرو ریخت و تعدادی از ساکنانِ آن، جانِ خود را از دست دادند. یکی از قربانیان، مردی بود که شغلِ پدرِ همان مادرِ نجات یافته بود.

آریان، با وحشت، به کتابِ زندگیِ آن مردِ قربانی نگاه کرد. تمامِ اتفاقاتِ زندگی‌اش، تا لحظه‌ی مرگ، در آن ثبت شده بود. و در کنارِ آن، جمله‌ای که آریان برای نجاتِ فرزندِ مادر نوشته بود، در کتابِ زندگیِ مادر، به رنگِ قرمزِ خون، می‌درخشید. گویی هر تغییری که او انجام می‌داد، تعادلی را بر هم می‌زد. قانونِ تعادل، در کتابخانه حاکم بود.

دلهره و اضطراب، جایِ هیجانِ اولیه‌ی او را گرفت. او متوجه شد که هر عملی، عواقبی ناخواسته دارد. نجاتِ یک نفر، می‌توانست به بهایِ جانِ دیگری تمام شود. ثروتِ یک خانواده، می‌توانست فقرِ خانواده‌ای دیگر را رقم بزند. او، دیگر یک ناجی نبود، بلکه بازیگری بود که با سرنوشتِ جهان، بازی می‌کرد.

پارانویا، چون خاری در دلش فرو رفت. شب‌ها، خواب از چشمانش پر کشید. تمامِ وقتش را در کتابخانه می‌گذراند، با وسواسِ تمام، کتاب‌ها را می‌خواند. سعی می‌کرد بدترینِ اتفاقاتِ ممکن را پیش‌بینی کند و سپس با دستکاریِ سرنوشتِ دیگران، آن‌ها را اصلاح کند. او، دیگر آریانِ سابق نبود. جستجوگرِ تاریخ، تبدیل به نگهبانِ سرنوشت شده بود؛ نگهبانی که از شدتِ مسئولیت، دیوانه شده بود.

در یکی از شب‌هایِ سرد و طولانی، در حالی که با قلمِ لرزان، سعی در جلوگیری از یک فاجعه‌ی بزرگ داشت – فاجعه‌ای که قرار بود جنگی ویرانگر را در جهان رقم بزند – نگاهش به سمتِ قفسه‌ی کتاب‌هایِ خودش افتاد. در میانِ انبوهِ کتاب‌ها، ناگهان متوجهِ کتابِ زندگیِ خودش شد. با قلبی که در سینه به شدت می‌کوبید، به سمتِ آن رفت.

صفحاتِ آخرِ کتابِ خودش را که ورق زد، با وحشتی سرد، متوجه شد که صفحاتِ آخر، در حالِ محو شدن هستند. حروف، رنگِ خود را از دست می‌دادند و گویی در هوا ناپدید می‌شدند. او، در حالِ پاک کردنِ خودش از تاریخ بود. هر چقدر بیشتر در سرنوشتِ دیگران دخالت می‌کرد، هویت و وجودِ خودش را در دنیایِ واقعی، از دست می‌داد.

ناگهان، صدایی آرام و پر از اندوه در گوشش پیچید: "هر کلمه‌ای که می‌نویسی، زخمی است که بر پیکره‌ی زمان می‌نشانی. زخم‌ها خوب می‌شوند، اما جایشان همیشه باقی می‌ماند."

آریان، سرش را بلند کرد. در مقابلش، موجودی ایستاده بود که شبیهِ خودش بود، اما با چشمانی خسته و پر از دانایی. نسخه‌ای از آینده‌ی خودش، یا شاید پژواکی از روحِ سرگردانِ کتابخانه.

"عدالتِ واقعی، پذیرشِ آشوبِ زندگی است، نه کنترل کردنِ آن،" صدا ادامه داد. "تو در حالِ از دست دادنِ خودت هستی، آریان. تو در حالِ تبدیل شدن به چیزی هستی که هرگز نباید می‌شدی."

آریان، با چشمانی اشکبار، به کتابِ در حالِ محو شدنِ خودش خیره ماند. انتخاب، پیش رویش بود: خداگونه بودن و از دست دادنِ تمامِ وجودش، یا انسان بودن و پذیرشِ دردها و رنج‌هایِ زندگی. او، در آن لحظه، دیگر جستجوگرِ گمشده‌ها نبود. او، در آستانه‌ی فهمیدنِ معنایِ واقعیِ زندگی بود. کتابخانه، دیگر مکانی برایِ کشفِ تاریخ نبود، بلکه صحنه‌ی نبردِ درونیِ او بود. نبردی بینِ قدرت و انسانیت.

✦ ✦ ✦