Chapter 4

قانون تعادل و پارانویای نگهبان

آریان به قانون تعادل پی می‌برد؛ هر تغییری، پیامد ناخواسته‌ای دارد. او دچار وسواس و پارانویا شده و شبانه‌روز کتاب‌ها را می‌خواند تا فجایع را پیش‌بینی و اصلاح کند. او دیگر جستجوگر نیست، بلکه نگهبان سرنوشت است.

9 min read

آریان در میان هزارتوی بی‌کران قفسه‌ها قدم می‌زد، هر قدمش پژواکی بود در سکوت سنگین کتابخانه. نور گرمی که از خودِ قفسه‌ها ساطع می‌شد، سایه‌های بلند و رقصانی بر چهره‌ی او می‌انداخت. هنوز طعم شیرین کشف قدرت در دهانش بود؛ توانایی تغییر، اصلاح، و شاید… نجات. اما این لذت به سرعت جای خود را به سایه‌ای از تردید می‌داد، تردیدی که چون پیچکی از دلش جوانه می‌زد و بالا می‌آمد.

دکتر آراد، دوست دیرینه‌اش، اولین کسی بود که آریان کتاب زندگی‌اش را گشوده بود. تمام جزئیات، از شوخی‌های بی‌مزه گرفته تا نگرانی‌های پنهانی‌اش، همه نوشته شده بود. آریان با قلم جادویی، جمله‌ای را اضافه کرده بود: "او از آن تصادف رانندگی جان سالم به در برد." و در دنیای بیرون، خبر رسیده بود که آراد، که قرار بود در آن حادثه درگذرد، زنده مانده است. هیجان وصف‌ناپذیری وجودش را فرا گرفته بود. او می‌توانست دنیا را بهتر کند.

اولین دخالت‌هایش کوچک و بی‌خطر به نظر می‌رسید. نجات کودکی که در خیابان گم شده بود، شفای بیماری که پزشکان از او قطع امید کرده بودند. هر بار که جمله‌ای بر صفحه می‌نشاند، موجی از رضایت روحی او را در بر می‌گرفت. حس می‌کرد که بالاخره معنایی را که در زندگی‌اش جستجو می‌کرد، یافته است. او دیگر آریانِ باستان‌شناسِ پوچ نبود؛ او نگهبان سرنوشت بود، کسی که می‌توانست تار و پودِ واقعیت را دوباره ببافد.

Keep reading "قانون تعادل و پارانویای نگهبان"

The full chapter is in the AIBookCraft app — free to read, with your spot saved.

Free on iOS & Android · No signup to read