Setting the scene…

Interactive story
علوم سیاسی
نمیدونم
Play the first scenes free. No sign-up.
Previously
…النا سرش را تکان داد. "برو، شاهزاده. سرنوشت آذران، در دستان توست. من اینجا خواهم ماند و تا آخرین نفس خواهم جنگید." آریا، با نگاهی مصمم، کیسه را در کمربندش گذاشت و شمشیرش را برداشت. او دیگر آن شاهزادهی جوان و بیتجربه نبود. او، شاهزاده آریا، وارث آذران، بود. او برای نجات سرزمینش، آمادهی رویارویی با هر چیزی بود، حتی با ترسهای خودش. او از اتاق خارج شد، در حالی که صدای مهیب نبرد از بیرون، او را فرا میخواند. او میدانست که این تازه آغاز ماجراست. آغاز راهی پر از جادو، موجودات افسانهای، و نبردی که سرنوشت سرزمینش را تعیین خواهد کرد. او به سمت دروازهها دوید، در حالی که نور ضعیف طلوع، بر چهرهی مصمم او میتابید. طلوع در سایه، با تمام قدرت، آغاز شده بود.